تبليغاتX
:: خط خطی های ح.چهچهه - هیچ ::
!تو هرچه می خواهی باش ... اما آدم باش
 وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من...
وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره می‌کند آینه جمال من

سعدی

دريافت آواز نقش خيال

حجم: ۱.۷۱ مگابايت
مدت زمان: ۱۴ دقيقه و ۱۶ ثانيه
لینک از وبلاگ وزین همایون شجریان
|+| نوشته شده توسط هیــج در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390  |
 نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم ...

ساز خاموش (بخش اول كنسرت آذرماه 84)

"نغمه ی توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم ...

اگر این پرده برافتد

من و تو نیز نمانیم ..."

امشب بعد از مدت ها آلبوم "ساز خاموش" را که کاست آنرا داشتم و گرد و خاک می خورد دانلود کردم و نیوشیدم . آلبومی Live از شجریان ها و علیزاده و کلهر . سوز های کمانچه در دشتی ... زخمه های تار و صدایی که "از بهشت لحنش شنیده می شود" . بدون تردید این اثر برای من نه برای آن حس نوستالژیکی که دارد بلکه فضای زیبایی که این کوارتت در دشتی آفریدند و پیوستگی شعر و موسیقی جایگاه ویژه ای دارد و هر بار شنیدنش حس تازه ای می دهد .

بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن بر این زخمه اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی
بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب
بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن نزن
لانه جغد نگر کاسه آن بربط ساقی ز خموشی
نغمه سرکن که جهان تشنه آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیند که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم
اگر چند بمانیم و بگوئیم همانیم ...

شفیعی کدکنی

دانلود تصنیف "ساز خاموش" اثری از علیزاده و شجریان

|+| نوشته شده توسط هیــج در دوشنبه هفدهم مرداد 1390  |
 روی سنگ قبرم بنویس : سردرگم !
Identity Iv, processing by Alexandre Bordereau. Canon eos 450D + photoshop CS5 + lightroom. photomanipulation. In People, Miscellaneous, Female

پیامبر من , روی دیواری نوشتی و گفتی هیچ وقت نابود نمی شود سازهای مرگ آن را فرو ریختند... کابوس ها آمدند و آمدند ... و بشر چند نیمه شد . شکست .  گیجی را روی سنگ قبرم حک کن ... من می ترسم  . از اینکه فردا گریان خواهم بود ... من از اینکه فردا گریه کنم می ترسم . از این مرگی که زیر پوستم می خزد . از این زندگی که مرگ را صدا می زندمن می ترسم  .  پیامبر من تو به من قول دادی که از ناکجا آباد برایم برگی از درخت زندگی هدیه کنی .

  روی سنگ قبرم بنویس : سردرگم !

من می ترسم از اینکه فردا گریان خواهم بود ... از اینکه در سیل اشک هایم , پیکرم که خیلی وقت است مرده دفن خواهد شد . من می ترسم  . پیامبر من ناله ی سازهای مرگ را می شنوی ؟! نابودی ... تضاد ... زندگی ... 

 عاشق شدم . ترسیدم  .

 خندیدم . ترسیدم  .

 خوابیدم . ترسیدم .

 به تو اندیشیدم ... ترسیدم .

کابوس من شدی . دردم شدی . دوستم شدی .

 یک لحظه ... یک چشم به هم زدم ... آمدم ... ترسیدم ... رفتم ...

زجه های یک ذهن رنجور . ظهری تنها و داغ : Epitaph اثری از کینگ کریمسن

|+| نوشته شده توسط هیــج در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390  |
 کیوسک تنهایی : "حرف" جلدی "توجه" تومن ...

***, photography by Krzysztof Wladyka. Sony DSLR-A100. In People, Portrait

- بعد از یک روز نسبتا گرم و ابری که نصفش در بیرون گذشت و نصفش روی تخت و در فکر همه چیز باز هم برگشتم به خانه . اتوبوس پر از پیرمرد بود . آنهایی که نشسته بودند یا با هم سن هایشان گرم گرفته بودند و می گفتند ... از هر چه می آمد ... فقط می گفتند . نگاهی عجیب هم داشتند . و آنهایی که سر پا بودند هر چند دقیقه یک بار سر و چشماشنشان را می گرداندند به بهانه ی اینکه کسی پا بشود و جایش را بدهد به آنها که بنشینند . هوا فشار داشت . نمی دانم چش بود . رقیق بود و غلظت غبار نفسش را پر کرده بود . شهر از سمباده ی پاهای بی رحم آدم ها و چرخ ها و لاستیک های بی رحمتر دیگر چهره اش معلوم نبود . شهر طوری بود که می خواستند باشد . اصلا شهر در اصل شهر نبود . زمین بود . فرقی هم چندان با گذشته نمی کرد . به جز اینکه قبل تر ها "حیوان"ات در آن می رفتند و می آمدند و حالا گیر تمدن "انسان" ها افتاده است ...

چهره های مردم انگار صراحتا می گفت که دوست دارند قضاوت کنند . یا خوب و یا بد . تو از دیدگاه مردم یا خوبی یا بد . حد وسط ندارد . اصلا این جماعت بصورت خودکار دوست دارند بر اساس ارزش هایی که تحویل گرفته اند و البته تحویلشان داده اند قضاوت کنند . مواظب باش ! "همه چیز" تو "همیشه" در معرض قضاوت آنهاست ... این قضاوت از فیلتر دیدگاه تو هم باید عبور کند ... که آن هم یا غلط است و یا درست ... اما در هر حال به اصل ماجرا آسیبی وارد نمی کند و آنرا عوض نمی کند . در واقع هیچ تاثیری به موشوع اصلی ندارد . جوراب هایت . طرز راه رفتنت . نگاه هایت . زیپ شلوارت . نحوه ی ایستادنت . نحوه ی خندیدنت . همین است که الان رسم شده که هر کسی سوار اتوبوس شهری می شود به محض اینکه می نشیند بهتر است بیرون از پنجره را نگاه کند ... اینطور در امنیت بیشتریست ... آره ... همینطور بهتر است که همیشه بیرون را نگاه کنم .

کوفته و خ س ت ه از اتوبوس پیاده شدم تا دو قدم مانده به خانه را بپیمایم . به کفش هایم خیره بودم . از بچگی عادت داشتم که وقت راه رفتن اینطور سرم را پایین بیندازم و قوز کرده راه بروم . به خاطر همین است که هیچ وقت به جز زیگزاگ نمی توانم روی برفی که زمین را پوشانده با رد پاهایم چیزی بسازم . گرچه حالا که زمستان نیست . و خط زیگزاگ من هم معلوم نمی شود . هوا رقیق و پلید به صورتم می زد . خانه زیاد دور نبود . شاید هم خیلی دور به نظرم می رسد . پیرمردی داشت از کنارم رد می شد . گام های آهسته ای بر می داشت . به بالا نگاه می کرد . نگاهش به نظرم کمی عجیب رسید . خودمانیم ... من هم چقدر قضاوت می کنم .......... !!!

|+| نوشته شده توسط هیــج در شنبه سوم اردیبهشت 1390  |
 عید که میشود ...

ما می چرخیم

ما روی یک دایره می چرخیم

هر روز همان کارها ... هر روز همانطور که به ما یاد دادند زندگی می کنیم

هر روز همانطور که به ما یاد دادند می اندیشیم

هر روز با زنجیری که به ذهنمان وصل کرده اند ... دور خودمان ... می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم ....................................................................................................................

" اگر حاضر نیستی برای آزادی جانت را بدهی پس آنرا از دایره لغاتت پاک کن ... " Malcolm X

این روز ها .... عید که می شود ... همه یک جور فکر می کنند ... بیایید مثل طبیعت ما هم صادق باشیم ... بیایید ما هم آزاد باشیم .... عید که می شود .... فرصت خوبیست در کنار تمام شکفتن شکوفه ها و رگ های ناسیونالیستیمان که پاک مانده اند و همراه با طبیعت می شکفند ... کمی هم به چرخیدنمان فکر کنیم !

این روز ها .... عید که می شود ......... همه چیز زیباست ! باور کنید همه چیز زیباست ! کافیست زیبا نگاه کنیم ... انتخاب باشماست ! همانطور که قبلا بوده و خواهد بود ............................................

|+| نوشته شده توسط هیــج در سه شنبه نهم فروردین 1390  |
 Flowers

I had a dream, far away from here,
Far away from you, far from all the pain.
With strength in numbers, the sad betrayal braves,
Return to desecrate those memories again.

And there you were taking flowers from my grave...
And there you were stealing flowers from my grave...

I kiss the ground but I can hardly breathe,
As you scrape me from the pavement once again.
Safety in numbers, you thought I'd washed away,
But I'm still waiting for the rain...

And there you were taking flowers from my grave...
And there you were stealing flowers from my grave...

Artist : Antimatter

Song's Title : Flowers

Album : Saviour

Genre : Gothic / Ambient

Download

|+| نوشته شده توسط هیــج در شنبه بیست و یکم اسفند 1389  |
 از اینجا ره به جایی نیست ...

http://fc09.deviantart.net/fs71/f/2011/001/9/c/burning_eyes_by_dragonoflust-d365hji.jpg 

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش           که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش            مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن                  به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

 کمند صید بهرامی بیفکن جام می بردار       که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

 بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم                   به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

 نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست        سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

 کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ                 ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

حافظ

جای پای رهروی پیداست
کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟
از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟
به شهری کاندر آغوش سپید مهر
به باران سحرگاهیی خدایش دست و رو شسته است.
به شهری کز همان لحظه ی ازل
بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است.
به شهری کش پلید افسانه گیتی
سر انگشت خیال از چهره ی زیباش بزدوده است.
کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟
بیا برگرد !
به شهری بر کناره ی پاک هستی ،
به شهری کش به باران سحرگاهی
خدایش دست و شسته است.
به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی
در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان
کسی را آشنایی نیست.
بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !
کز این جا ره به جایی نیست.
نمی بینی که آن جا
کنار تک درختی خشک
ز ره مانده غریبی ره نوردی بی نوا مرده است؟
و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش ،
هزازان غنچه امید پژمرده است؟
نمی بینی که از حسرت (( کمد صید بهرامیش افکنده است ))
و با دستی که در دست اجل بوده است ،
بر آن تک درخت خشک
حدیث سرنوشت هر که این ره را رود ، کنده است:
که : « من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش »
کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟
بیا برگرد !
در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان ،
کسی را آشنایی نیست.
ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟
بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !
کز این جا ره به جایی نیست ...

علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط هیــج در سه شنبه دهم اسفند 1389  |
 The End Of The Beginnig

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Artist : God Is An Astronaut

Album : The End Of The Beginnig 2002

Genre : Post Rock

Download : The End Of The Beginnig

|+| نوشته شده توسط هیــج در دوشنبه دوم اسفند 1389  |
 

شاید در دهه ی اخیر کسانی که موسیقی ایرانی گوش می دهند و کمی با موج تلفیق و کاربرد سازهای نو در بافت موسیقی ایرانی آشنا هستند کسی را آوانگارد تر از محسن نامجو سراغ نداشته باشند ."باب دیلان ایرانی ! " این لقبی است که نیویورک تایمز به این هنرمند 35 ساله داده است . کسی که هم موسیقیش و هم اشعارش جنجال برانگیز هستند . از قضیه ی زیر زمینی کار کردن هایش و اتهامش به دلیل خواندن آیات قرآن در ترانه اش و انتشار قانونی آلبوم ترنجش در ایران که برخی آن را در زمینه ی موسیقی ایرانی مثل سیمرغ نیما می دانند , و فرارش از ایران و همه و همه دست به دست هم دادند تا نامجو بشود یکی از خبرسازترین و نوآورترین و در عین حال پرطرفدارترین ها در عرصه ی موسیقی ایرانی . نامجو را اکثریت می شناسند . برخی ها حتی مدل مویش را هم تقلید می کنند . برخی از طریق آهنگ های او با موسیقی ایرانی آشنا شدند . در اینکه نامجو آوانگاردی است که بعدی نو از موسیقی ایرانی را در تلفیق با سایر موسیقی ها علی الخصوص بلوز و بلوز/راک نه تنها به مردم ایران بلکه به مردم سایر ملل نشان داده است شکی نیست . کمااینکه مخالفان بسیاری هم مخصوصا در داخل کشور به دلیل گرایش های سیاسی و شکستن بافت های خشکی که در موسیقی ایرانی رواج دارد , دارد . اما باید باور کنیم که در طی چند سال اخیر نامجو شهرت و محبوبیت بسیاری برای خودش دست و پا کرده .

تا اینجای صحبت معرفی کوتاهی بود از نامجو و سبک و سیاقش در موسیقی . اما بحث اصلی بر سر آلبومی است که جدیدا به مناسبت روز ولنتاین منتشر کرده است . "بوسه های بیهوده (Useless Kisses ) " نامی است که نامجو برای آلبوم جدیدش انتخاب کرده است . شاید اگر نگاه گذرا به کاور این آلبوم و ترک هایش بیندازیم چیزهایی دستمان بیاید . این آلبوم دارای 18 ترک است که بسیار زیاد جلوه می کند و در مقایسه با آلبوم پیشین او "آخ" که فقط 8 ترک داشت چیزی مثل سرگیجه می ماند . البته تمام ترک های این آلبوم قطعه یا کار مجزا نیستند . دو ترک دو پارتی و چندین ترک که نامجو ترجیح داده در آنها فقط شعر خودش را بخواند در این آلبوم گنجانده شده اند . بگذارید از کاور آلبوم شروع کنیم :

یک پس زمینه ی صورتی رنگ جیغ که روی آن عنوان آلبوم و نام نامجو نوشته شده است . و اگر دقت کنیم خواهیم دید که در زیر همین عنوان نوشته شده : Romances : 1995 -2006 . بله در اینکه بیشتر مضمون این آلبوم عاشقانه و در عین حال با طعنه هایی به سیاست که نمک تمام آهنگ های نامجو است شکی نیست . حتی نامجو در بین ترک هایش ترک هایی را که قبلا ساخته بود با تنظیمی جدید جای داده که آهنگ هایی نظیر "باقالی" و "شیوه ی نوشین لبان" از همین قبیلند . علت انتشار این آلبوم در روز ولنتاین و کاور ساده و صورتی آلبوم هم چیزی را نمی رساند مگر محتوا و پیش زمینه ی کلی آلبوم . در بین این 18 ترک ترک هایی نظیر "El Sol Sueno ( رویای یکشنیه ) " و " Guardane Las Vacas " و " Chanson du Feu Follet " و " Verano Porteno " و " Romanian Folk Dance " نشاندهنده ی این است که نامجو در کارهایش نیم نگاهی ( شاید تمام نگاهی ! ) به موسیقی سایر ملل مثل فرانسه دارد که در این آلبوم با نوای آکوردئون و پیانو واضح است . از همان اولین ترک یعنی "El Sol Sueno ( رویای یکشنیه ) " که نامجو با شیوه ی جدیدی ( که گویی گروه با نامجو در حال تمرین است و قطعه را بارها تمرین می کنند و در این بین صدای نامجو و اعضای گروه هم به گوش می خورد ) آن را آغاز کرده و پیش می برد شنونده خود را در خیابان های پاریس می یابد . شهر عشق ... و شعری که نامجو به سبک خاص خودش که من آنرا Total Improvisation ( بداهه ی محض ) می نامم , بصورت مرموز و آشنایی شنونده ی ایرانی را با تار و پود فیوژن "نامجویی" گره می زند . شعر نامجو در عین نشعگی که در پس خود دارد , با تمام بافت های نامربوط و کلماتی که صرفا به دلیل شباهت لفظی و آوایی کنار هم آورده می شوند ( به چند نمونه از همین آلبوم توجه کنید : یک بار میان آریزونا بود , آرزویی که لیزم می کرد بر تنبور موهایم و از در بیرون ... ( verano porteno ) - دستت به من نزن , از دستت عاجزم , ماندست همه کارای زشتت تو حافظه م ... ( Short Motif ) - هنوزم آدمی هست رژ لبش مشکی باشه , رنگ قضیه کاکائو , طعم قضیه کاکائو ... ( Guardane Las Vacas ) ) حاوی پیام است . این پیام در اکثر مواقع سیاسی است و گاه فلسفی می شود . شعر نامجو به همه جا سرک می کشد . از این جمله به آن جمله می پرد ولی در عین پریشانی بار معنایی و محور خودرا حفظ می کند . این بداهه خوانی و بداهه نوازی ( چه خود با سه تار و چه گروه با پیانو و سایر ساز ها ) در این آلبوم چیزی است که بیش از سایر آلبوم های نامجو به چشم می خورد .

این آلبوم از هر بعد و با هر نگرش یک آلبوم Fusion ( تلفیقی ) محسوب می شود . بافت سازهای غربی نظیر گیتار آکوستیک و الکتریک و پیانو و آکوردئون به خوبی با صدای لطیف سه تار در هم آمیخته و معجون لذیذی شده است که سلیقه ی هر شنونده اس را راضی خواهد کرد . برای مثال دوست دارم ترک "هفتت" را قشنگ گوش دهید . ترکی عجیب که در اواسط خودش تغییر ریتم می دهد و پیوند می خورد به یک تصنیف قدیمی موسیقی ایرانی به نام "آتش دل" از تاج اصفهانی در مایه ی ابوعطا . و چه زیبا هم پیوند می خورد . یا در جایی که کر همراه با نامجو می خوانند " لیز بود ... پاییز بود ... " صدای گیتار حکم یک مکمل بسیار لطیف و زیبا را بازی می کند که حس خواننده را صراحتا منتقل می کند . در کل موسیقی و تکنیک و سازبندی و بافتی که نامجو در این اثر بکار برده کاملا منحصر به خودش است و نباید آن را با اثر دیگری یا کس دیگری مقایسه کرد .

حمع بندی : به حق این اثر در کارنامه ی نامجو یک اثر درخشان و برجسته محسوب می شود و 18 ترک زیبا و "موج نویی" با تمام احساسات پریشانی و مالیخولیایی خودش می تواند براحتی موسیقی خودرا به گوش شنونده منتقل کند . اگر کارهای نامجو را دوست دارید و اگر موسیقی ایرانی گوش می دهید و از آن متعصب ها نیستید و اگر با تلفیق خوب گوشتان نواخته می شود و اگر دنبال شنیدن یک اثر ایرانی خوب هستید , این آلبوم را به هیچ عنوان از دست ندهید .

پ.ن نویسنده : شاید این نقد و معرفی بعد از تنها ۳ روز از انتشار این آلبوم کاتر چندان صحیحی به نظر نرسد . بطوریکه حتی نویسنده اسامی نوازندگان گروه همراه نامجو در این آلبوم را نمی داند و حتی در سایت رسمی نامجو نیز اسمی از ایشان برده نشده است . اما بدلیل علاقه ی شخصی و اینکه از شنیدن آلبوم بسیار لذت بردم برآن شدم تا هرچه زودتر دیدگاهم را نسبت به آلبوم در اختیار سایری هم قرار دهم تا معرفی کوتاهی از این آلبوم داشته باشیم . و با توجه به اینکه خرید این آلبوم برای کسانی که در ایران زندگی می کنند مقدور نیست لینک دانلود را گذاشتم تا علاقمندان بتوانند آلبوم را دریافت کنند :

 دانلود آلبوم بوسه های بیهوده ( Useless Kisses )

|+| نوشته شده توسط هیــج در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389  |
 Pills

These days, they’re taking me down
Breakout, with pills in my hand
Freak out, I move with the crowd
You think it’s only you
It really kills me too
You really got me going now
It’s taking me down
You really got me wanting now
You think it’s only you
It really kills me too

(How can you tell the truth? When your heart is bleeding the lies, feeding the lies, falling apart, breaking apart) - Backing vocals

It really kills me too
It’s really got me hurting now
It’s really got me hurting now
It’s really got me hurting ...

Artist : Archive

Style : Trip-Hop

Album : Controlling Crowds Part IV (2009)

ِDownload
 

|+| نوشته شده توسط هیــج در چهارشنبه بیستم بهمن 1389  |
 دل درد ... یا دردٍ دل !

غرض چیزی نبود . دل درد یا درد دل هم نبود . بهانه ای بود که بنویسم . برای کسایی که وقتشونو می ذارن هر از گاهی به این کافه سرای ضد دموکراسی ( چون اصولا وبلاگنویسی دیکتاتوری مطلقه ... چون یک نفر فقط حرف می زنه ! ) و تنها سرکی می کشن . راستش نظر یکی از دوستان به نام نیما منو واداشت تا چند کلمه ای رک و راست و بدون شعر و موسیقی رک و پوست کنده حرفای دلمو بزنم . حرف سر این تیتر مشکل ساز و مشکل حل کن وبلاگ در پیتی من بود !!. این جمله ی آدم کن و یاد آور ( به قول ممنتوی نولان : تو زندگی هر کسی به آینه هایی نیاز داره که بهش یادآوری کنن کیه ) و Memento (!) از علی شریعتیه . کسی که قسمت هایی از زندگیم رو بهش مدیونم و فک کنم مدیون خواهم بود . خوب برداشت های زیادی می شه کرد از این جمله ی زیبا و اصولا زیباییش به اینه که هر کس با فیلتر فکری خودش و برداشت هایی که از "آدم بودن" و "هرچه بودن" داره معنیش می کنه . این ارزشمنده . چون یادآوره ... و انسان هم خصلتش فراموشیه ... ( یاد آوری می کنم که انسان از واژه ی "انس" به معنای فراموشی برگرفته شده که عربیه ) این ها تا اینجا بماند . ولی بیایم با هم ذهن های پکیده مون رو بذاریم رو هم خیلی راحت و رک نظرامونو بگیم در باره ی این واژه های غریب و در عین حال خیلی آشنا ! آدمیت ... انسانیت ... چیزی که قرن ها بعد شاید دیگه ازش اثری نباشه ... یا شاید به قدری شکوفا بشه و به انتهای معنای خودش برسه که دیگه هر دقیقه از زندگی افراد بشه شبیه یک فیلم هنری زیبا که ما حالا حالاها باید آرزوی دیدنش رو بکشیم ... با دیالوگ های غلیظ و سورئالیستی ... هیچ کس هنوز نمی دونه . هیچ کس هم نمی تونه بگه انسانیت در نظر من اینه و درست هم هست و غالب کنه به دیگران ... هیچ کس .... ما باید قضاوت کنیم . ما مجبوریم قضاوت کنیم . قضاوت نوعی جبر لذت بخش یا دردآوره ...

در نهایت" ما هرچه می خواهیم هستیم ... ولی آدم ......................................... " دقیقتر نگاه کنیم .

|+| نوشته شده توسط هیــج در جمعه پانزدهم بهمن 1389  |
 نعش کش ...

وقتی این آزادی پیراهنم را لکه دار کند ...

وقتی بغض زمستان گلویم را بفشارد ...

وقتی که گم شوم در باتلاق تقلا خواهم زد ... وقتی سقوط کنم نعش خودم را خواهم کشید ........

... و سکوت راه دیگریست برای گفتن ناگفته هایم ... و دروغ راه دیگریست برای امید های واهی ....

... و تو در این مدت همیشه اشتباه من بوده ای ....

..... وقتی سقوط کنم نعش خودم را خواهم کشید ......

( برداشتی آزاد از I Drive The Hearseاثر استیون ویسلون ) 

دانلود I Drive The Hearse از گروه Porcupine Tree

|+| نوشته شده توسط هیــج در دوشنبه ششم دی 1389  |
 من همینم !

من چنینم ... احمقم شاید ...

که می داند که من باید

سنگ های زندانم را به دوش کشم ...

بسان فرزند مریم که صلیبش را ...

و نه بسان شما که رشته شلاق دژخیمتان

را می تراشید از استخوان برادرتان

و رشته ی تازیانه ی جلادتان را می بافید

از گیسوان خواهرتان ...

                                                                                                 احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط هیــج در جمعه بیست و ششم شهریور 1389  |
 سه قطره خون ؟!

در فلسفه ی خرد خودم غوطه ورم ...

در همان رشته های بنفش و خاکستری که هر ثانیه می بافمشان

در همان هزار توی خیال ... هزار توی سکوت

" داره از ابر سیاه خون می چکه ... "

جای چیزی اما ... در دلم خالیست

در فرش دستانم ... سه قطره خون ...

در فلسفه ی خرد خودم ... در فلسفه ی پوچ دیگری ... " تو چشاش ابرای سنگین می بینم ... "

جای چیزی ... کسی ... بگذار احساس کنم . کلمات فقط بازی بلدند ...................................

|+| نوشته شده توسط هیــج در سه شنبه نهم شهریور 1389  |
 ٌWe're here Because We're here

وقت غروب . روی خیابان صاف ایستاده ای ... روبرویت خورشید جان می دهد . آخرین نطفه های سرخ رنگ خود را به بار می نشاند و تو آن را چو خونی می پنداری که از صورت دوستی می ریزد ... و چه لذتی می بری تو ... و چه لذتی می بری تو ...

می خواهی به خورشید برسی ... با خودت می گویی : نگاه های این مردم و حتی حرف هایشان برایم معنایی ندارد ... مهم نیست ! من می خواهم به خورشید بروم . ببین چقدر زیبا شده است ؟!

می خواهی به خورشید برسی ... اما دایره ی زمین تو را به دام می اندازد ... هر چه راه می روی ... هر چه نگاه می کنی به مقصد ... هر چه دایره ی کوچک و محدود چشمانت را به حلقه ی آتشین و در حال موت خورشید که حالا چهره اش بزرگ تر شده و پیش چشمانت نمایان تر گشته می دوزی تا شعله ی امیدی را در دل خودت روشن کنی ... اما سرونوشتت صفحه ی دیگری برایت رقم می زند . اینجا میدان دیگری ساخته می شود . پاهایت تو را به جایی دیگر خواهند برد ... اما نه ... آنها هم جای دیگری نمی روند ! بلکه باز می گردند دوباره و دوباره و دوباره به همانجا که آخرین نگاه هایت را به قرص سوزان خورشید انداخته ای ... و یادت می افتد که : زمین گرد است ... زمین گرد است ...

تو به خورشید نگاه می کنی . تو آنرا می بینی . و دوست داری حس کنی که کسی هم آنجا باشد که تورا ببیند ... اگر آنجا چیزی هست که تو می بینی ... پس همان چیز تو را می بیند ... چون تو خواسته ای که دیده شوی ...

تو راه می روی . به پاهایت با حسرت نگاه می اندازی ... و از این دور بیهوده آهی بلند می کشی ... دوری که زمین برایت ساخته است . تو راه خودت را می روی . و فکر می کنی که به خورشید نزدیک تر شده ای . اما دریغ از اینکه تو تنها زمین را دور زده ای ! و در همان جای قبل ایستاده ای و مات آسمان را نگاه می کنی ... چارقد وسیع و بی انتهای خورشید . این چهره ی سوزان و زیبا که به روز چشم هیچ نامردی نمی تواند رخش را رصد کند ... هیچ نظری گردی صورت او را شوره نمی اندازد ... هیچ کس ...

"خورشید من ! من به تو نمی رسم ... این پاها مرا به تو نمی رساند ... این نگاه ها هر چقدر عاشقانه هر چقدر فداکارانه هر چقدر سوزان هر چقدر لبریز از اشک هر چقدر سرشار از بی قراری و دلتنگی ... نمی توانند مرا به تو برساندد ... خورشیدم ... به من دو بال بده ... تا به آسمان صافت پر بکشم و در آغوشت بکشم ... تا از این زمین خیمه شب شده ی بی در و پیکر خودم را بکنم ... و در تو محو شوم ... ای سرخ ترین عروس زندگانیم ..."

دانلود Angels walk among us اثری از گروه آناتما

|+| نوشته شده توسط هیــج در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389  |
 
 
بالا